اگر گاهی باران می بارد ... می دانم که از برای وجود توست

از تو  ... تو ... تو...

صدای تو را نشنیدم... نگاهت را ندیدم...

اما نامت تسکین دهنده روح و جسم من است...

ای بهانه ی بودن من !

دوستت دارم ... به وسعت خدا !

و به رنگ دریا...

می دانم صدایت ، نگاهت و وجودت نیز مثل شقایق عاشق است !!!

دوستت دارم ....

دوستت دارم....

دوستت دارم...

 

!! نوشته شده توسط فرزانه . م | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸ نظرات ()

 

داره بارون میاد...

 باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه !

 سلام ... سلام که بوی نم بارون میده !

 

!! نوشته شده توسط فرزانه . م | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۸ نظرات ()

 

 ... .        .                        .

 رفتنی بايد بره !

                                  خداحافظ !!!

پ ن : خ د ا ح ا ف ظ .. . . .    .      .                     .

!! نوشته شده توسط فرزانه . م | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤ نظرات ()

 

با نام او ...

كسي حواله ماه پرسه نمي زند ؟

مي خواهم سوغاتي برايم نور بياورد !

يك لحظه حضور ...

تربت پاك نگاه خدا را ...

خورشيد را در كوله اش بگذارد ...

و نزديك تر به چشمان اين مردم سرد و يخ زده در آسمان اول بياويزد !

خاك هاي موريانه زده كه من و تو از آن آمديم ..

اين ارزش سكوت مي خواهد ...

آهاي مسافر خسته از ماه رسيده ...

آنكه تن پوش باران داري ...

بگو برايم از آنسوي فاصله ها ...

از جاده هايي ماوراي زميني سرد و مغرور ...

بگو وصال آوردي !

يك جرعه وصال ...

                !

                       !

                                  !

مي خوام رهاتر از پرنده باشم...

مي خوام كه جلوي صداي لرزونمو بگيرم كه ديگه جلو هر كسي آبرومو نبره!

مي خوام زمانو تو چنگالم له كنم!به تو هديه بدم تا نبودشو به رخم نكشي!حداقل براي من...!

براي دلم!

عبور كنم از هر چي سياهي و خاكستريه

خاطره ها رو از سر طاقچه بردارم و تو صندوقچه بزارم!

تا هر روز جلو چشمام رژه نرن و اشكامو سرازير نكنن!

خستم....!

از تكرار .... تكرار .... تكرار....!

از همه عابرايي كه بي سايه از كنارم مي گذرن!

همه راههايي كه سرانجامشون به هيچ ختم ميشه!

هر صبح ....

غرق در زايش پيچك همسايه

و در امتداد زندگي...

همه لحظه هايي كه بوي مرگ مي دن!

خدايا....

          خدايا....

صداي التماسمو مي شنوي ؟

پس رهام نكن !

صداي شكستنمو مي شنوي ؟

صداي احساس له شدمو !

صداي سكوتي كه هيچ وقت كسي نخواست اونو بشنوه !

بزار براي هميشه اسير دست تو باشم !

بزار دلم گرو عشق تو باشه ....

بين همه حرفاي زندگي پرسه مي زنم... اما غريبم... غريبه!

مي خوام دنبال رد پايي از خودم بگردم...

گم شدم... وسط شلوغي اين دنياي خلوت!

زندوني شدم .... زندوني دنيا ... زندوني خودم .... زندوني من !

اســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــيره....!

دلم .... احساسم .....باورم !

عبور مي كنم ....

عبــــــــــــــور....!

 

پ ن : نمی دونم چم شده ! ... اگه اين خونه بوی قبرستون ميده واسه خاطر اينه كه ديگه زندگی برام معنی نداره ! ...

پ ن : هِی تو ! ... برگزد ، نگاهم كن... عيدت مبارك !

!! نوشته شده توسط فرزانه . م | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤ نظرات ()

 

 به نام وداع !

 

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ...

من ...

با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

نازنينم !

غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من !

زندگيم را تمام كردم

حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ...

هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ !

اگر مي روي بدون وداع برو ...

گله اي نيست !

  

ببين !

نقاشي عشق مي كشم و

 

گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد

نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !

 

ببين !

دستانم را ببين

چشمان ترم را ببين

ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !

به خاطر تو ...

نامت را هر روز زمزمه مي كنم

مبادا يادم رود

كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !

آري ... عاشق

خيال نكن ديوانه شدم ...

اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !

 

 

نازنينم !

ما محكوميم... محكوم به زندگي !

و شايد محكوم به مرگ!!!

 

 پ ن :به مريم ! بانوی سكوت ...

 

هنوز پرواز در درگاه پركشيدن مانده است !

كلامي بگو ... حرفي ...

نگو غصه ... ماتم ... نگو پايان

نگو مرهم سكوت است

تو حرفها را در صورت بي احساس سكوت تف كن !

بگذار تمامي باغچه مان به يكباره بهاري شود

تو كوه باش و استواري را يدك بكش ...

تو هماني كه شعرت لالايي خورشيد بود و

ماه تا صبح هم قدم با اشك هاي تو !

پس به حرمت عشق ...

بگو هر آنچه در چنته احساست داري ...

حرفهاي تو نبض چشمان من !

حرفي بزن بانو !

 

 

 

من حرف هايم جنس تسكين نيست ! ... اما بمان ... بمان ... بمان ... بمان ...

 

 

 

      

 

 

 

!! نوشته شده توسط فرزانه . م | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤ نظرات ()